روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند. ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 23 بهمن1388ساعت 16:38  توسط حميدي
|
تـمـاشايی تــريـن تـصـويــر دنـيـا مـی شـوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی
حـضـور گـاهـگـاهـت بـازی خـورشيـــد بـا ابــر اسـت
که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 0:27  توسط حميدي
|
+ نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 0:2  توسط حميدي
|
شب پاییز بود و بخاری آتش بر سکوت باران میزد.درد تماشا میکردم.دود لابهلای نورها میدوید.چقدر باران میدانست....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 2 بهمن1388ساعت 23:19  توسط حميدي
|
هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،
تو او را خراب کردی،
خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 2 بهمن1388ساعت 23:7  توسط حميدي
|
اخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 2 بهمن1388ساعت 17:0  توسط حميدي
|
چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو
نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو
به ماه خيره مي شوم فقط گريه مي کنم ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 2 بهمن1388ساعت 16:57  توسط حميدي
|
چند سال پیش دریک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآوردوخنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش ازپنجره نگاهش می کرد واز شادی کودکش لذت می بردمادر ناگهان ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 2 بهمن1388ساعت 16:49  توسط حميدي
|
+ نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 23:47  توسط حميدي
|
+ نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 23:38  توسط حميدي
|
+ نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 23:35  توسط حميدي
|
+ نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 23:27  توسط حميدي
|
+ نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 23:23  توسط حميدي
|
دارد باران می بارد!
ومن خیسم از خیال لبخندی.
دارد باران می بارد
اما
مردمان دیار عافیت پنجره ها را بسته اند ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 0:44  توسط حميدي
|
گفتم ای مرد!
از هجرت دستان تو
تا اندوه بی دریغ چشمان من
راهی نیست
از وداع تا حسرت .....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 0:48  توسط حميدي
|
به جاودانگي چشمانت
ايمان بايدآورد
و به سوگند لباني كه
عظمت آفرينش را در بوسه اي مكرر مي كند.
آغوشت
حريمي كه آفتاب را مديون خويش مي سازد، ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 0:41  توسط حميدي
|
تودر قرآن به انسان هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي نامردان بهشت را نمي بينند
تو مي گفتي دوزخ منزل آنهاست
ولي من ديده ام نامرد نامرديكه با خون رگ مردان عالم كاخ مي سازند ..... ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 0:38  توسط حميدي
|
عشق یعنی راه رفتن زیر باران عشق یعنی من می روم تو بمانعشق یعنی آن روز وصال عشق یعنی بوسه ها در طوله سالعشق یعنی پای معشوق سوختن...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 23:57  توسط حميدي
|
تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 23:53  توسط حميدي
|
نشستهام روبروی تو با همه كردهها و نكردههایممیان تمام رشتههایی كه به آسمان كشیده شده از تو تا خدا، كه مگر یكی راه یابد و من برسم.میان تمام زنجیرهایی كه بسته است پایان این رشتهها را به یكدیگر و به زمین وزمین سرد ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 23:43  توسط حميدي
|